آمده ام تا با تو وداع کنم هرچند برای مدتی کوتاه...

من از این پس دنیا را با همه ی زشتی هایش با چشمان خود میبینم.

تمام سختی ها را تنها با قدم های خود میپیمایم.

همه چیز را با دستان خود لمس میکنم حتی خار را.

من از این پس به شانه های تو نیاز ندارم.سرم را بالا میگیرم وبه لذت تنهایی می اندیشم.

باران را بدون وجود چتری که همیشه به همراه داری احساس میکنم.

من وتنهاییم دست در دست هم میرویم تا از تو دور شویم.از صدایت،شعر هایت و مهربانیهایت...

وقتی تو نیستی مطمئن هستم هر آن چه مینویسم تنها برای من است.فقط من و دلتنگی هایم...

راستش با وجود تو هیچ بهانه ای برای گریه ندارم.من دلم لک زده برای خالی شدن از هر احساسی حتی حس بودنت....

خوبی هایت مرا آزار میدهد.میخواهم کمی بد بودن را تجربه کنم.

0

0

0

من میخواهم رها شوم ولی میدانم که ممکن نیست.چون حتی بدی هم در مقابل خوبی ها و مهربانیهایت سرخم میکند.

هیچ وقت نمیتوانم این همه عشق را درک کنم.عشقی که تو را وادار  میسازد پناه باشی.پناه کسی که حتی فکر کردن به یک لحظه نبودنت او را نابود میسازد....میخواهم از تو بگریزم تا آرامش را احساس کنی ولی آن قدر رشته ی محبتت را محکم به دلم پیوند دادی  که توانایی گریختن ندارم.

مهربانم مرا به خاطر همه ی بدی هایم ببخش چرا که نمیتوانم مانند تو  دلی به وسعت دریا و مملوء از عشق وزیبایی داشته باشم.