پس کی این سکوت خواهد شکست؟؟

آرزوهایم را انگار سالهاست پیدا نمیکنم.....میبینم و جز تاریکی انگار نیست.میشنوم ولی به جانم نمینشیند...سخت است.باور داشته باش سخت تر از هرچیزی ست که باشی و بودنت را حتی خودت احساس نکنی.حبس شدم در زندانی که دیوار هایش را غرور ساخته و میله هایش را پوچی روزها و ساعت هایی که میگذرد.
تصویری از آزادی و دنیای بیرون ندارم.پس انگیزه ای نیست برای رهایی جز چشم هایی که شاید روزی احساسی را که درونشان موج میزند باور کنم.شاید!از لمس این تکرار خسته ام...دستانم محتاج لطافت است...لطافتی مثل لطافت باران...گونه هایم نوازش نسیم را میخواهد و قلبم گرمایی که ذوب کند یخ های وجودم را...
من منتظرم...منتظر نشانه ام...نشانه ای برای پرواز...برای شکستن زنجیرها!
منتظر میمانم...
امروز رفت
فردا نیز میرود
فردا ها آمدند
دیروزها رفتند...
وهیچ جز خاطره ای از آن نماند...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ ساعت 12:50 توسط فرناز
|
او گفت : به لبه نزدیک شوید